
قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم
اما جاده عشق همراهي نمي كند
قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم
اما درياي عشق سرابي بيش نبود
قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد
عشقم را فراموش كرده اي
قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد
اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني
قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم
اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري
قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم
اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي
قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم
اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !
شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري
اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست
پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم
و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
![]()
![]()
![]()
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو......و به یاد تو !
یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...
و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !
تو نگرانم نشو !!
همه چيز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....
یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!
یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !
یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....
و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !
اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...
که چگونه.....!
برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...
و نمی خواهم که هيچ وقت یاد بگیرم ....
تو نگرانم نشو !!
فراموش کردنت" را هيچ وقت یاد نخواهم گرفت .
عاشقی بود به اسم دریا و معشوقی بود به اسم ساحل . دریا همیشه در تلاطم بود تا هر طوری که شده نظر ساحل رو به خودش جلب بکنه و بتونه عشقش رو به ساحل تقدیم بکنه .
ثانیه ها .... دقیقه ها .... ساعت ها .... روزها .... هفته ها
.... ماه ها .... سال ها .... قرن ها و هزاران و هزاران و هزاران سال
دریا فکر کرد و فکر کرد و تلاش کرد تا بتونه ساحل رو عاشق خودش بکنه . ولی نشد که نشد .
تا اون موقع دریا نمیذاشت که امواج احساسش به ساحل برسن . حتی نمیذاشت ساحل صدای اونارو
بشنوه . آخه فکر
میکرد ساحل ممکنه دوسش نداشته باشه . ولی یه روز با خودش فکر کرد که برای یک بار هم که شده یه
کاری رو امتحان بکنه . به همین خاطر هم تمام عشقش رو به شکل موج های کوچک درآورد و همشون رو به
سوی یاحل فرستاد . وقتی ساحل این عشق رو دید و فهمید که دریا چقدر دوسش داره تصمیم گرفت که اون هم عاشقانه دریا رو دوست داشته
باشه . ساحل از اون به بعد از دریا خواست که عشقش رو با همون موج ها و صداشون به اون نشون بده .
ساحل هم به دریا اجازه داد تا با موج هاش هر شکلیکه میخواد به ساحل بده . برای همینه که دریا خمیشه مواج هست . و موج عشقی
هیت که دریا نثار ساحل میکنه . هرچقدر این امواج بزرگتر باشند شدت علاقه ی دریا به ساحل بیشتر
هست و اونها در حال معاشقه هستند .
ولی متاسفانه آدما فکر میکنند که این مواقع دریا
عصبانی هست و فکر میکنند دریا طوفانی هست . در حالی که اصلا اینطوری نیست . در ضمن از وقتی که دریا و ساحل
عاشق هم شدند تا حالا کسی نتونسته اونها رو از هم جدا بکنه .
هرجا دریا باشه ساحل هم هست و هر کجا که ساحل
باشه دریا هم اونجاست
حق با تو بود
جدار آرزوهایم را می شکنم
همه را روانه می کنم
به سوی قلم و كاغذی كه روزی باد خواهد برد
چونان اندیشه های واهی كه تك به تك آنها را
به شوق بهار روی گلبرگهای گلهای كنار پنجره ات نگاشته بودم
و باد پرپر کرد و برد
همیشه حق با تو بود...
می دانم
دستم به خورشید نمی رسد
چشمانم هم كه بیهوده
آسمان سرگردان را می پاید
راستش را بخواهی
حتی نمی دانم برای پایان كدام جمله باید
شكل علامت سوال بشوم
تا جوابم را بدهی!
گاهی فراموش می كنم
برای درك فاصله ی من
تا غرور این حروف
اتنظار زیادی از تو دارم!
امان از دزدان واژه
تقصیر من نیست باور كن قحطی واژه شده است
مطمئنم اگر سهراب هم حالا اینجا بود مرا چون علامت سوالی واژگون
كنار شعرش می گذاشت
اما تو همچنان ...
مهم نیست
دیگر كار از كار گذشته است
بعد از غروب نمناك نگاه من و تو
خورشید هم درد بی درمان گرفته است
آری حق با تو بود
دستم به خورشید نمی رسید!

دوست دارم ستاره ، بیا با هم بخونیم
تا اخر ترانه با هم دیگه بمونیم
بمون تو این هوای ، همیشه سرد دنیا
دست تویه دست بچرخیم تا برسیم به رویا
بیا و خنده هاتو، ببخش به این شکسته
بذار که جون بگیره ، دست های پینه بسته
ستاره آی کجایی ، من رو زمین غریبم
دارم تو این تنهایی اروم اروم می میرم
نذار که بوی بارون بگیره چشمای من
نذار تویه غصه ها دوباره غرق بشه تن
دیشب دوباره در خواب ، فصل بهارم بودی
تا اخر قصمون دیدم کنارم بودی
وقتی صدای خورشید منو ز خوابت پروند
خودم دیدم رو برف ها هیچ جای پایی نبود
دوست دارم ستاره ، بیا با هم بخونیم
تا اخر ترانه با هم دیگه بمونیم
بمون تو این هوای ، همیشه سرد دنیا
دست تویه دست بچرخیم تا برسیم به رویا
فرياد از اين سکوت
از اين اسارت آزاد از اين شادي بي روح غمگسار
از اين ناباورانه روز تاريک
اگرمن بي روح ترين مردم اين شهرم
براي خودم روزگاري غروري داشتم
يک غرور ساده يک غرورپر از لطافت کودکانه ي باران
پر از بوي خاک باران خورده غرورم را چه دوست مي داشتم
وقتي بي شام شبانه سر بر بالين غرور مي گذاشتم
وقتي که عشق شبانه ام را در روز مي نوشتم
وقتي نقاشيم را با نگاه معصوم کودکانه ام رنگ مي کردم
حال فرياد نوازد سکوت را ديگر از فرياد نفرت دارم
فرياد يک نگاه نگاه پر از التهاب
نگاهي پر از سياهي افسونگر شبانه
غرورم را با يک نگاه شکستم
فرياد يک سکوت
سکوت يک انزوا
انزوا يک غم
غم يک تنهايي
تنهايي يک رويا
رويا يک باور
باور يک خاطره
خاطره يک دوستی
وقتی دستهامو به سوی اسمون بردم بالا
وقتی تو تنهایی هام گفتم خدا خدا خدا
وقتی که کسی نبود اشکهامو مرهم بزاره
دست مهربونی که بگه خدا دوستت داره
یک امید نیمه جون توی دلم جوونه داشت
توی تاریکی شب دل منو تنها نگذاشت
یک امید نیمه جون بهم میگفت اهای گلم
نگو سخته زندگی نگو که کم تحملم!
وقتی من بودم وتنهایی واسمون شب
تو ی اسمونی که پراز ستاره لب به لب
حتی سهم من نبود یک تک ستاره غریب
من میموندم ودلم مثل همیشه بی نصیب
کسی امد ومنو کنار اسمون نشوند
نه که پشت پنجره منو تو کهکشون کشوند
گفت ببین نگو که من ستاره ندارم
همه ستاره هارا پیش چشمهات میگذارم
بگو واسه چی میخواهی ستاره چین بشی برام
من تورا مرسونم به اوج اوج خنده هام
کسی بود که اسمون حسودی میکرد به نگاهش
اونکه هرچی کفتره پر میکشید سمت صداش
کسی بود که بهتره نگم حسود قافیه
من میترسم بنویسم بگی بسه،کافیه!
کسی بود ،بین من وخدا بمونه تا ابد
هرجا هست پناه اون باشه دعای نیمه شب
پروردگارا به ما کمک کن تا مانند تو باشیم ،
زندگی را دوست داشته باشیم ،
زندگی باشیم ،
عاشق باشیم .
به ما کمک کن تا مانند تو دوست بداریم ،
بی قید و شرط ، بی چشمداشت ، بی اجبار و بی قضاوت .
تنها کسی که در زندگی مرا شاد می کند
کسی است که به من می گويد: تو مرا شاد می کنی

ای همه من! وقتی تو آمدی دلم به رویت خندید!اندوه تنهاییم در زلال چشمه های نگاهت خود راشست و سِحر جادوی حضورت مرا به یادم آورد . تورا وقتی یافتم که همه حجره های دلم به عطر نام تو معطر شدند و نفس نفس ، حضورت را با دم و بازدم حس میکردم و به خاطرِت جان می سپردم ! تو در شبستان خیالم نازل شدی ! طعم دعاهای اجابت شده ام بودی ، اولِ روشنی و آغاز تَبَم بودی .. از پشت پرده لرزان اشکهایم دیدی که قابل بودم پس به حریم خلوتم پا گذاشتی !
ای همه من ! وقتی تو آمدی روی حریر برف تازهِء بر زمین نشسته پا گذاشتم تا از چشمهای تَرَم به شوق دیدارت گل ببارم ! دیدی که کبوترهای حرم دل ، چه معصومند و بر سر هر سفره ای که به سخاوت گشوده باشند ، بی دعوت می نشینند و یقین دارند میزبان عاشق است و من عشق را می شناختم ! همان حسِ تازهِ رسیدن ، که بی تابِ بخشش بود ! همان نوازشی که بر سر شاخه های لختِ درختان ، جاپای جوانه های مشتاق رویش را لمس میکرد . همان عطر آشنایی که دل زمستان را گرم میکرد.
ای همه من ! وقتی تو آمدی ، دیدی که من عاشقم ! فریاد میزنم و کوچه های برفی را از خواب بیدار میکنم . میخواهم به دلکوبه های من گوش بسپارند و همراه من چرخ بزنند، همهء آوازهای خفته در رگ درختان خوابزده !
ای همه من ! کجا می گریزید؟! عشق سهم ماست ! این دست را هر جا به سمتت جاودانگی را پیشکش میکند بگیر و رها مکن !
ای همه من ! وقتی که تنهایی مجالی شد تا تو را بیابم ، وقتی سکوت شبانه ام فرصتی شد تا صدای قدمهای نورانی ات را بشنوم ، وقتی دور از های و هوی مشغله ها بر قلبم فرود آمدی ، از آن پس دریافتم که زندگی خط فاصله ای است از اینجا تا ابدیت ، لحظه ها کوتاه نیستند و هر لحظه با حضور عشق عمری به بلندای عمر زمینیان دارد و قدرتی به عظمت خواستن و توانستن !
پس از آن روز دریافتم که سخت ، سخت نیست اگر تو نرم باشی ! و هرگز سختی نمیتواند بر نرمی غلبه کند . دریافتم که عشق نرم است و میتواند بر هر کینه و عداوتی غلبه کند . مهربانی ، نرم است و میتواند خشونت را مغلوب کند . صبوری نرم است و میتواند بر رنج پیروز شود .
ای دوست
عاشق شو
گویا هرگز کسی دلت را نشکسته!
و زندگی کن گویا بهشت اینجاست...


