تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها
 

سر تا پاي‌ خودم‌ را كه‌ خلاصه‌ مي‌كنم، مي‌شوم‌ قد يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ كه‌ ممكن‌ بود يك‌ تكه‌ آجر باشد توي‌ ديوار يك‌ خانه، يا يك‌ قلوه‌ سنگ‌ روي‌ شانه‌ يك‌ كوه، يا مشتي‌ سنگ‌ريزه، ته‌ته‌ اقيانوس؛ يا حتي‌ خاك‌ يك‌ گلدان‌ باشد؛ خاك‌ همين‌ گلدان‌ پشت‌ پنجره.
يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ ممكن‌ است‌ هيچ‌ وقت، هيچ‌ اسمي‌ نداشته‌ باشد و تا هميشه، خاك‌ باقي‌ بماند، فقط‌ خاك.
اما حالا يك‌ كف‌ دست‌ خاك‌ وجود دارد كه‌ خدا به‌ او اجازه‌ داده‌ نفس‌ بكشد، ببيند، بشنود، بفهمد، جان‌ داشته‌ باشد. يك‌ مشت‌ خاك‌ كه‌ اجازه‌ دارد عاشق‌ بشود، انتخاب‌ كند، عوض‌ بشود، تغيير كند.
واي، خداي‌ بزرگ! من‌ چقدر خوشبختم. من‌ همان‌ خاك‌ انتخاب‌ شده‌ هستم. همان‌ خاكي‌ كه‌ با بقيه‌ خاك‌ها فرق‌ مي‌كند. من‌ آن‌ خاكي‌ هستم‌ كه‌ توي‌ دست‌هاي‌ خدا ورزيده‌ شده‌ام‌ و خدا از نفسش‌ در آن‌ دميده. من‌ آن‌ خاك‌ قيمتي‌ام. حالا مي‌فهمم‌ چرا فرشته‌ها آن‌قدر حسودي شان‌ شد.
اما اگر اين‌ خاك، اين‌ خاك‌ برگزيده، خاكي‌ كه‌ اسم‌ دارد، قشنگ‌ترين‌ اسم‌ دنيا را، خاكي‌ كه‌ نور چشمي‌ و عزيز دُردانه‌ خداست. اگر نتواند تغيير كند، اگر عوض‌ نشود، اگر انتخاب‌ نكند، اگر همين‌ طور خاك‌ باقي‌ بماند، اگر آن‌ آخر كه‌ قرار است‌ برگردد و خود جديدش‌ را تحويل‌ خدا بدهد، سرش‌ را بيندازد پايين‌ و بگويد: يا لَيتَني‌ كُنت‌ تُراباً. بگويد: اي‌ كاش‌ خاك‌ بودم...
اين‌ وحشتناك‌ترين‌ جمله‌اي‌ است‌ كه‌ يك‌ آدم‌ مي‌تواند بگويد. يعني‌ اين‌ كه‌ حتي‌ نتوانسته‌ خاك‌ باشد، چه‌ برسد به‌ آدم! يعني‌ اين‌ كه...
خدايا دستمان‌ را بگير و نياور آن‌ روزي‌ را كه‌ هيچ‌ آدمي‌ چنين‌ بگويد
 
ارسال در تاريخ چهارشنبه 25 دی1387 توسط مهنوش

ارسال در تاريخ پنجشنبه 19 دی1387 توسط مهنوش
 
 
 
من نمي دانستم فلسفه دوستي ما انسان ها با يكديگر چيست ؟

شايد.....!
ما انسان ها با هم دوست مي شويم تا يكديگر را در رسيدن به كمال كمك كنيم . با هم دوست مي شويم تا طرف مقابلمان را شاد كنيم . و خودمان هم نشاط را مزه مزه كنيم .
دوست مي شويم تا تنهايي يكديگر را فراري دهيم به سمت ابد. ما....
من نمي دانستم فلسفه دوستي من و تو چيست ؟
من مدام فقط بايد به نبودنت فكر كنم
!
مزه تنهايي تمام وجودم را گرفته!

ديگر نمي دانم شادي چه طعمي دارد !
من هر روز را با تكرار عبارت هاي تاكيدي و مثبت شروع مي كنم .
يك احساس خوبي در رگهايم وول مي خورد با اين كار .
اما... فقط كافي ست به خلا نبودنت فكر كنم .
ديگر خبري از آن احساس خوشايند نيست كه نيست !
لطفاً فلسفه دوستي بين خودمان را براي من تعريف كن ؟!لطفاً!
تو چگونه مي تواني بدون من زندگي كني ؟!
تويي كه مي گفتي " دوستت دارم "
تويي كه با مهرباني هايت به من خاطرنشان مي كردي كه برايت ارزش دارم .
حالا فلسفه اين تنهايي و دلتنگي و .... چيست ؟
اين فقدان خواسته يا ناخواسته ات را ترجمه كن برايم ، شايد خمودگي دست از سرم بردارد .
من اين شهر شلوغ غربت زده را نمي خواهم .
اين پله هاي روز افزون پيشرفت را بی تودوست ندارم . دارم با پرنده ها و درخت ها بيگانه مي شود ! اين بيگانگي بزرگترين فاجعه زندگي من است . ( البته بعد از فاجعه كوچ كردن تو !)
كاشكي دير نشود !
كاشكي جنون دست از سرنوشته هاي من بردارد ،كاشكي !
دلم برای سلام هاي خوش طعمت تنگ شده ، ای عزيز روزهاي زندگيم !
دلم برايت تنگ شده ، ای عزيزي كه به من تكرار جمله " دوستت دارم " را آموختي !
نمیدانم چرا تودلت برایم تنگ نمیشود؟!
مگر نمی گویند دل به دل راه دارد
مگر نه اینست که هر لحظه به یاد توام
مگر تو نبودی که حرفهایم را از چشمانم میشنیدی
مگر تو نبودی که دلتنگی را برایم معنی کردی؟؟
مگر خدا که حرفهایم را میشنید برایت نگفت؟!
مگر ستاره ها دلتنگیهایم رابرایت نشمردند؟!
مگر باران گریه های هر شبم را به دستانت نسپرد ؟!
دلم برایت تنگ شده بود مگر اضطراب سلام هایم به سکوتت نمیرسید؟!
مگر تو نبودی آنکس که مرا از ویرانی نجات داد ؟میخواهی غروبم را تماشا کنی؟! !
مگر تونبودی از هر چهار گوشه ی دنیا دل را به هم منطبق میدادی!
امروز از روزهایی است که ازنگاهت میترسم
از چشمهای پرغضب برافروخته ات میترسم!
دیگر از بیان احساسم به تو می ترسم!
دیگر از گفتن دوستت دارم به تو می ترسم!!
چرا مرا نجات نمي دهي از اين همه دغدغه!!!! ؟
ميبيني ؟! سطر به سطر نوشته هايم لهجه دلتنگي شديد به خودگرفته اند ؟!
راستي ! اين نوشته ها را هنوز مي خواني ؟!
اگر پاسخت " آري " ست كاري بكن كه فلسفه دوستي زيباترين فلسفه زندگي مان بشود
ارسال در تاريخ پنجشنبه 5 دی1387 توسط مهنوش
قالب وبلاگ