تبليغاتX
دل نوشته ها
دل نوشته ها

 

دلت را بتکان
غصه هایت که ریخت
تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت تالاپی می افتد زمین
بذار همان جابماند
فقط از لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت
دلت را محکم تراگر بتکانی
تمام کینه هایت هم میریزد
و تمام آن غم های بزرگ

و همه حسرت ها وآرزوهایت
محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای! هم بیفتد
حالا آرام تر،آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد……تلخ یا شیرین چه تفاوت می کند؟

خاطره،خاطره ست بایدباشد باید بماند
کافی ست؟
نه هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد. دلت سبک شد؟
حالا این دل جای اوست …دعوتش کن
این دل مال اوست
… همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتادو حالا
وحالا تو ماندی و یک دل
یک دل و یک قاب تجربه
مشتی خاطره و یک او
خانه تکانی دلت مبارك

ارسال در تاريخ شنبه 19 اردیبهشت1388 توسط مهنوش

 

با توام،با تو،خدا

یک کمی معجزه کن
چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من
باز خلوت شده است
قبل از این که برسم،دوستی را بردند
یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای
دوست قسمت شده است
با توام،با تو، خدا
یک دل قلابی
یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم
این قلب حراج شده
بدوید
یک دل مجانی
قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچوقت اما
هیچکس قلب مرا قرض نکرد،
هیچکس دل نخرید
با توام،باتو،خدا
بیا،این دل من،پس مال خودت
من که دیگر رفتم اما
ببر این دل را
 
ارسال در تاريخ جمعه 11 اردیبهشت1388 توسط مهنوش

حسادت می کنم به رنگ ديوار، وقتی اتفاقی سايش بدنت به پوستش را حس می کند.
حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد.
حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و
بی تاب و چرخان.
و حسادت می کنم به پدرت، وقتی در زير نور گرم به او لبخند ميزنی.
و به مادرت هم، وقتی چند لحظه پيش از خواب به ياد تو لبخند ميزند.
و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است.
و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد.
و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد.
و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند .
و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به اين قلم که از تو گفت
حسادت مي كنم به چشمان معصومت كه هميشه از آنها عشق تو را درك كرده ام!!!

ارسال در تاريخ چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 توسط مهنوش
قالب وبلاگ